<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[خوب که نگاه می کنی ...]]></title>
		<link>http://khargh.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[برای به دست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید کسی باشی که تا بحال نبوده ای،به دنبال مفاهیم نو قالب گذشته را می شکنم]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[خود گویه ای از حریم خصوصی !]]></title>
					<link>http://khargh.blogsky.com/1387/04/17/post-66/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>(متن مال یه هفته پیشه تقریباْ ... کمی گذشته از اون لحظه و جریانات!)</P>
<P align=center><IMG style="WIDTH: 497px; HEIGHT: 548px" height=696 alt="" hspace=0 src="http://i25.tinypic.com/2is822o.jpg" width=357 align=baseline border=0></P>
<P align=justify>روزهای مزخرف پر فشاری رو پشت سر میزارم که امیدوارم هرگز تکرار نشن .. بعد از یک اتفاق حساس و مهم که منو از یک توهم و خواب طولانی بیرون آورد و درک یک اشتباه و خام باوری دیرینه همسان شکستی عظیم منو بد تحت فشار خرد کرد و به درون راند حالا دارم حس می کنم تبعات و ترکش هاش عمیق تر از اونی بود که فکر می کردم . تأثیرات حساس و عمیقی که بر ناخودآگاهم گذاشته در دو وادی مهم که چون مانع و نیروی مقاومی در برابر دو میل قوی و مقابله ناپذیرم ایستاده ! یکی خوب و یکی بد ! </P>
<P align=justify>از این اتفاق بگذریم فضای فقیر و ضعیف و سطح پایین سربازی تأثیرات مخربی داره بر روم میزاره .. همیشه وقتی ضعیف میشم چنین خرابی هایی به بار میارم که بعدها انرژی دو چندانی برای باز سازی باید بذارم ! بحث و درگیری با کسانی و در فضایی که شاید هیچ توجیه و حتی پیش بینی عقلانی و منطقی ای بر اون مترتب نبود ! و هرگز فکرش رو هم نمی کردم ! محیط آزار دهنده ای که تداوم بودنم در اونجا اون هم با اون شرایط حاکم و تعریف شده و اجبارها و تحمیل ها خطرهای زیادی در پی داره چرا که آغاز ناسازگاری ها و پرخاش گری هایم که نشان درونیات پنهان و فاصله ی زیادم از اونهاست از چند روز پیش داره به چالش ها و خطرات جدی بدل میشه و طبعاْ این روال ادامه خواهد یافت !! امیدم به تغیّر و دگرگونی حال و نگاه و روشها و استراتژی هامه ! شاید بتونم هنری به خرج بدم و نقشم رو به فاعل بازیگر دوست داشتنی ام تغییر بدم ولی می دونم کار خیلی سختیه!</P>
<P align=justify>خب نگاهی به اطرافم و در شرایطی که قرار دارم طبعاْ حس خوشایندی رو ایجاد نمی کنه .. بیش از حد به درون رفتن و فرو خوردن و سرکوب کردن، چنین انفجاراتی رو هم&nbsp;در پی داره .. وقتی می خوای حرکت کنی و به حداقل تمایلاتت برسی و دستت رو بسته می بینی شروع به زخمی کردن خودت می کنی .. نعره می زنی ولی فایده ای نداره تو دیگه اون شیر نیستی باید تحمل کنی تا شاید طی اتفاق یا تقدیر ! از تو قوی تران آزاد بشی ... شهر و آدمها ، اخبار و اتفاقات و تصمیم گیری ها ، عکس العمل ها و علایق و هنجارها و وضعی که تو در اون قرار داری همه خلاف خواسته و میل و انتظار و علاقه ته و این حالت تهوع رو بیش از این نمی تونی نگه داری .. روز به روز بیماریت حادتر میشه و بحران رو پر هزینه تر می کنه .. بدبختی اینجاست که به یک بی میلی و بی هدفی و بی انگیزه گی مفرط نسبت به همه چیز دچار شدی . هیچ چیز میلی بر نمی انگیزد و حرکت و کششی در کار نیست . و این نشان بیماری ست . نشان آغاز فصلی سرد !</P>
<P align=justify>&nbsp;بین آدمها گم میشی .. توی گرمای عصرهایی که با سنگینی بی میلی و بی جایی و بی پناهگاهیت از پادگان در میری بین آدمها گم میشی ..&nbsp;با تک تک شون بازی می کنی .. یکی در یک لحظه ی کوتاه پدرت میشه و به سرعت گذر عابرانه مان از هم زندگی و طعمی شکل می گیره که در ضرب حضور نگاه دیگری محو میشه .. فرزند .. زن .. مادر .. قاتل .. فراری .. و هزاران کاراکتر و نقش و ارتباط مختلف که نامی برایشان نیست ! </P>
<P align=justify>نه خواب میزاره نه خستگی و نه بی حوصله گی که بنویسم .. نه یادم میاد که این ذهن همیشه مشغول و درگیر در روز چه می گذره بهش .. نه دیالوگ ها یادم میاد نه اتفاقات نه تصاویر و ... ولی عجیبه که یک روزه که این بو توی مشامم مونده ! از کجا و چرا ؟ یاد خنده ی توی داستان سقوط کامو می افتم ! دارم تمومش می کنم . بعداْ میگم ازش . نباید این بو اینجا باشه ! مرموز و مسخ کننده ست ! اون دندونهای زرد آشنا و اون دست های تیره و اون بو ... یه چادر .. چطور به درونم اومده ؟ چطور با من مونده؟ بی ربطه ولی عجیب هوس کردم دوباره بوف کور رو بخونم و ... بد رفتم توی فضاش ... حالا خوندنش خیلی چیزهای دیگه بهم می فهمونه ... </P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 7 Jul 2008 00:40:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://khargh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=66</comments>
          <guid>http://khargh.blogsky.com/1387/04/17/post-66/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[جاودان]]></title>
					<link>http://khargh.blogsky.com/1387/04/15/post-65/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>نویسنده:سید محمدعلی جمال زاده </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>جمعه بود و ادارات بسته. به رسم معهود به دیدن "یار دیرینه" رفتم. در اتاق دفترش که در عین حال اتاق خوابش هم بود تک و تنها در مقابل میز تحریر لختی نشسته و ششدانگ در نخ تماشای پاشنه کشی بود که در وسط میز افتاده بود. پس از سلام و علیک و خوش و بش مختصری مرا به حال خود گذاشت و از نو محو مناظره و معاینه مکاشفه آمیز پاشنه کش گردید. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>با تعجب تمام نگاهی به پاشنه کش انداختم. پاشنه کشی بود مانند همه پاشنه کشها به خود گفتم بلکه عتیقه و دارای نقش و نگار قدیمی است و یا با خط میخی بر بدنه آن چیزی نوشته شده است. نزدیکتر رفتم و با دقت بیشتری نگاه کردم. دیدم کاملا معمولی است و ابدا چیزی که شایسته توجه مخصوصی باشد در آن دیده نمیشود. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>دست به شانه رفیقم زدم و با صدای ملایم گفتم رفیق چه میکنی. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>مثل آدمی که سراسیمه از خواب عمیقی بیدار شده باشد نگاهش را از پاشنه کش برداشته به من دوخت و گفت با این نیم وجبی یک و دو میکنم. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفتم مگر عقل از کله ات پریده و یا جنی شده ای. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفت مگر نمیدانی که سیدم و سیدها گاهی جنی میشوند. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفتم جنی نشده ای، مجنون شده ای. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفت مگر میان جنی و مجنون فرقی هست.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفتم والله نمیدانم اما همینقدر میدانم آدمی که یک جو عقل داشته باشد با یک پاشنه کش یک و دو نمیکند. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفت اگر بدانی چه آزار و عذابی به من میدهد تغییر عقیده خواهی داد و سر و حکمت این دعوا و مرافعه دستگیرت میشود. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"></SPAN>&nbsp;</P><P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفتم میخواهی سر به سر من بگذاری. والا هر قدر هم آتش کوره قوه تصورت را پر زور کرده باشند با پاشنه کش ساده ای دعوا و مرافعه راه نمیاندازی. مطلب همان است که گفتم، عقلت پارسنگ برداشته است و دیوانه شده ای. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفت مگر مولوی نگفته "هست دیوانه که دیوانه نشد/ این عسس را دید و در خانه نشد." اما ما آدمهای لغ ملغی امروز شایستگی مقام عالم دیوانگی را نداریم. باید ذوالنون بود تا مجنون شد و ما این ادعاها را نداریم. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفتم هر چه هستی و نیستی به من مربوط نیست ولی بگو و نگو با پاشنه کش کار آدم معقول نیست و یقین دارم زیر این کاسه نیم کاسه ای است که چشم آدم حلال زاده نمیبیند. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفت بنشین تا بگویم برایت چای هم بیاورند و درست گوش بده تا داغ دلم را بفهمی. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>چای سفارش داد و نشستم و برای شنیدن کلمات حکمت آیاتش سراپا گوش شدم.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفت درست به این پاشنه کش نگاه کن تا بعد درد دل را برایت بگویم. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>نگاه کردم، درست نگاه کردم پاشنه کش کوچکی بود که قد و قامتش از نیم وجب تجاوز نمیکرد. دسته اش که بیشتر لمس کرده بودند قدری ساییده شده براق بود. مانند برگ بزرگ خشکیده ای طاقباز در وسط میز تحریری افتاده بود و نه حرکتی داشت و نه برکتی و مانند کلیه اشیاء جامد و بی جان مظهر کامل سکون و استغناء و بی اعتنایی محض بود که جوکیهای هند و عرفا و اولیاء‌الله خودمان به زور هزار ریاضت و مشقت میخواهند بدان برسند و هرگز نمیرسند. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفتم من که چیزی دستگیرم نمیشود. خوب است تلفن کنیم "آمبولانس" بیاید و ترا به دارالمجانین ببرد تا هر قدر دلت میخواهد و با هر چه و هر کس میخواهی تا صباح قیامت دعوا و مرافعه بکنی. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفت سر به سرم نگذار. کار غامض تر از آن است که خیال کرده ای. بی جهت هم مرا محکوم نکن. سلونی قبل ان تفقدونی. اگر عقده دلم باز شود تصدیق خواهی کرد که آن قدرها هم دیوانه نیستم. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفتم برادر با این پاشنه کش داری پاشنه صبر و حوصله مرا از جا میکنی. من نمیخواهم پاشنه کسی را بکشم ولی اگر راستی ریگی به کفش نداری چرا لفتش میدهی و قصه را نمیگویی. بلکه منتظر چراغ اللهی بدان که آخر برج است و جیبم از پیشانی ملاها پاک تر است و گداها را هم در شهر میگیرند. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>گفت د گوش بده. این پاشنه کش را که میبینی پدربزرگم مرحوم . . . التجار هفتاد سال پیش که به بازار مکاره نیژنی در روسیه رفته بود آورده است. بیست و پنج سال تمام به خود او خدمت کرد. پس از مرگش رسید به پدر من. سی و سه سال هم به پدرم خدمت کرد تا پدرم هم وفات کرد و به من رسید. حالا در حدود دوازده سال است که در تصرف و ملکیت من وارد شده است. چند دفعه گم شد و باز پیدا شد. این نخی را که میبینی به سوراخ گردنش بسته ام و جایش به این میخی است که جلو در اتاق کوبیده شده است، دربان اتاق شده است. هر آینده و رونده ای چشمش به آن میافتد و خود تو هم لابد هزار بار آن را دیده‌ای. برادر کوچکم منوچهر خیلی آن را دوست میداشت و دلش میخواست مال او باشد. اینقدر اصرار کرد تا دادم بش. ولی وقتی حصبه خدانشناس آن طفل معصوم را برد و آتش به عمر ما زد دوباره برگشت به خودم و من هم به همان جای خودش به میخ آویختم. چند سال پیش نمیدانم چرا بی مقدمه یک شب که اوقاتم تلخ بود و نیم بطری عرق را بدون مزه سر کشیده بودم و همین پاشنه کش نمیدانم چرا روی همین میز افتاده بود ناگهان زبان باز کرد و با من بنای صحبت را گذاشت. اول خیال کردم بازیچه قوه وهم و تصور خود گردیده ام و محلی نگذاشتم ولی کم کم دیدم خیر، راستی راستی دارد حرف میزند. در منزل همه خوابیده بودند و هیچ صدا و ندایی شنیده نمیشد و حتی این ساعت دیواری هم که میبینی و هر روز کوکش میکنم از کار افتاده بود و مثل این بود که مرده باشد و یا زبانش را بریده باشند. روی تختخوابم که میبینی در همین اتاق که دفترم است نشستم و چشمهایم را مالیدم و صورتم را نزدیکتر برده درست گوش دادم دیدم حرف میزند و حرفهایش را خوب میشنوم. میگفت چرا این همه تعجب کرده ای مگر حرف زدن تعجب دارد. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>دیدم عجب گرفتار شده ام. خود را از اتاق بیرون انداختم و به حوض رسانیدم و سرم را طپاندم زیر آب سرد و آن قدر نگاه داشتم تا نفسم تنگی کرد. چند نفس دور و دراز کشیدم و مدتی به آسمان و ستاره هایش نگاه کردم با یک نوع دلهره مخصوصی به اتاق برگشتم. صدای خنده زیادی به گوشم رسید، یارو بود. هرهر میخندید. گفت خیلی ساده ای. آدم را با اماله آب جوش نمیتوان ساکت کرد و تو خیال کردی با دو مشت آبی که سرت را زیر آن کردی صدای مرا خفه خواهی کرد. وای بر این ساده لوحی. باز هرهر بنای خندیدن را گذاشت.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>داستان عجیبی بود، باورکردنی نبود. شنیده بودیم که ستون حنانه به سخن آمد ولی به سخن آمدن پاشنه کش کهنه تازگی داشت. مثل جیرجیر سوسک و جیرجیرک ولی خیلی ضعیف تر صدایی به گوشم میرسید و حرفهای شمرده آن را درست میفهمیدم. خواب از سرم پریده بود و با یک دنیا بهت و کنجکاوی نشسته بودم و گوش میدادم. گفت کی به تو گفته که پاشنه کش نباید حرف بزند. سکوت که دلیل نمیشود. ما ساکتیم نه عاجز بر تکلم. مگر یادت رفته که مولوی خودتان از قول ما گفته "ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم" </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>مگر سعدی شیراز نگفته "کوه و صحرا و بیابان همه در تسبیحند/ نه همه مستمعی فهم کند این اسرار". اگر تسبیح و اسراری هم در میان نباشد خاطرات جمع که عمدا لب بسته ایم و سرنوشتمان سکوت است والا مگر در کتابهای آسمانی نخوانده ای که چه اشیاء و حیوانات زیادی که شما آنها را زبان بسته میخوانید سخن ها گفته و به قول خودتان درها سفته اند. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>مدام صدایش اوج میگرفت و سخنانش واضح تر به گوش میرسید. خوب میبینی که پاشنه کش در روی همین میز درست به صورت زبان سرخ و متحرکی درآمده بود و حرف های از خودش گنده تر بیرون میریخت. وقتی سخن از مولوی و سعدی به میان آورد گفتم این حرفها را ما شطحیات میخوانیم و وقتی میشنویم به به و آفرین راه میاندازیم ولی هیچکس باور نمیکند. گفت خیلی چیزها را نمیتوان باور کرد که باید باور کرد. لابد شنیده ای که انسان هر قدر به سرعت سیر خود بیفزاید عمرش درازتر میشود. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>اسم این را فرضیه انیشتین گذاشته اند و نمیتوان باور کرد ولی عین حقیقت است. دیدم حالا دیگر پاشنه کش میخواهد درس علم به ما بدهد و باز به قول اصفهانیها از پاشنه درآمدم. خواستم بروم بخوابم ولی با این صدایی که صدای جیر جیر کفشهای جیر را به خاطر میآورد مگر خواب به چشمم آمد. چراغ را خاموش کردم، پاشنه کش خاموش نشد. در تاریکی صدایش روشن تر و سخنانش صریح تر گردید. میگفت تو درست است که صاحب من هستی و به چشم حقارت به من که تکه آهنی بیش نیستم مینگری ولی بگو ببینم مگر پدربزرگت نمرد و من زنده ماندم، مگر پدرت نمرد و من زنده ماندم. آیا فکر نمیکنی که خودت هم خواهی مرد و من زنده میمانم، بعد مال پسرت خواهم شد ولی او خواهد مرد و من زنده میمانم. آیا هیچ فکر کرده ای که سر تا به پا ادعایی و خودت را صاحب و مالک من میدانی و چون یک تکه ریسمان قند به گلوی من بسته ای خودت را مالک الرقاب موجودات میدانی و به علم و فضل و تجربه و قدرت خودت مینازی و چه فکرها و حسابهایی با خود نمیکنی و آخرش میروی و من موجود دو پول باقی میمانم. اختیار از دستم رفت و با مشت کوبیدم روی میز که ساکت شو، جانم را به لبم رساندی. در اتاق باز شد و زنم شمعدان به دست سراسیمه وارد شد که چه خبر است، چرا نیم شبی داد و فریاد راه انداخته ای. خیال کردم دزد آمده است یا اتاق خراب شده است. </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>نمیدانستم چه جواب بدهم و از زور اوقات تلخی بنای ناسزاگویی را گذاشتم که زنیکه چرا آسوده ام نمیگذاری، دلم میخواهد با خودم حرف بزنم. به کسی مربوط نیست، خواهشمندم این دلسوزیها را کنار بگذاری و بروی بخوابی . . . </FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>پاشنه کش هم ساکت شده بود و کم کم خواب بر من غالب شد و به خواب رفتم. اما چه خوابی که پر بود از رویاهای وحشت انگیز پاشنه کش که به صورت کله کفچه مار درآمده بود و آن نخ قند مانند نیش تیزی از سوراخ دهانش بیرون آمده بود و میلرزید و میجنبید و سوت و صفیر میزد. از فرط هول و هراس از خواب پریدم و باز چراغ را روشن کردم در حالی که صدای هن هن نفسم بلند بود. دیدم پاشنه کش بی حرکت و بی صدا در همان جای خودش افتاده است و نوک ریسمان قند هم از سوراخش بیرون افتاده است. برداشتم بردم به همان میخ معهود دم در آویزان کردم و دوباره به تختخواب رفتم و این دفعه درست و حسابی پنج ساعت تمام یک تخت خوابیدم. فردای آن روز با همان پاشنه کش کفشهایم را پوشیدم و پی کار خود رفتم ولی جرأت نکردم قضیه را با احدی در میان بگذارم. یقین داشتم به ریشم میخندند و میگویند اول ما خلق اللهت کروی شده و در دالان جنون وارد شده ای.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>عصر وقتی به منزل برگشتم اول کاری که کردم به سراغ پاشنه کش رفتم. به میخ آویزان بود چنان قیافه حق به جانبی داشت که محال بود تصور کرد که قابل آن کارها و آن حرفها و آن تذکرات زهرآگین است. کم کم موقع شام خوردن رسید و جای تو خالی شام حسابی ای صرف شد و برای خواب به همین اتاق آمدم. پاشنه کش به جای خود آویزان بود و سعی کردم نگاهش نکنم که مبادا باز گرفتار خوابهای پریشان بشوم.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>ولی هنوز خواب به چشمم نیامده بود که صدای جیرجیر یارو باز از روی زمین بلند گردید. خیلی تعجب کردم و چراغ را روشن کردم و دیدم بله، خودش است. وسط میز افتاده و باز بنای شیرین زبانی را گذاشته است. یعنی چه. چطور خودش را بدینجا رسانده است. بر تعجبم افزود. منی که به دعا و اوراد اعتقادی ندارم، بی اختیار به خواندن آیه الکرسی مشغول شدم، به دور خودم فوت میکردم.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>ورد فالله خیر حافظا گرفته بودم و این بی چشم و رو هم همانطور ور میزد. آخر سر من ساکت شدم و او به وراجی خود ادامه داد.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>درست و واضح حرفهایش را میشنیدم و میفهمیدم. میگفت دیشب صحبتهایمان به پایان نرسید، خانم سر رسید و صحبتمان قطع شد.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>بله، صحبت در این بود که شماها رفتنی هستید و من ماندنی. شما میروید و میپوسید و فراموش میشوید و من باقی میمانم. من اگر بی مبالاتی شما آدمیزادها نبود میتوانستم از جنس خودم پاشنه کشهایی به شما نشان بدهم که از اهرام مصر و خرابه های تخت جمشید قدیمی تر باشند. شما خودتان مرگ را جدا شدن روح از بدن میدانید و چون معتقدید که ما روح نداریم پس باید تصدیق کنید که مرگ برای ما از محالات است و ما هرگز نمیمیریم. همینطور هم هست من پاشنه کش حقیری بیش نیستم ولی مانند کوه الوند و دب اکبر و دریای قلزم جاودانی هستم، هر چند هیچ چیز جاودانی نیست. درست فکر کن ببین حق دارم یا نه. امروز اثری از مقبره زرتشت و از گور اردوان اشکانی که برق شمشیرش پشت امپراتورهای روم را میلرزانید باقی نمانده است ولی میخ و سنبه ها و سرنیزه های آن زمان همچنان باقی است. سوار محو و ناپدید شده و نعل اسبش باقی مانده است. تو هم مانند پدر و پدربزرگت میروی و من پاشنه کش ناچیز باقی میمانم. چنار امامزاده صالح تجریش با آن همه عظمت و جلال ترک برداشت و ترکید و از میان خواهد رفت، ایوان مداین را خوب میدانی به چه صورتی درآمده است، به شکل فکی در آمده که دندانهایش افتاده و نصف استخوانش پوسیده باشد. منارجمجم اصفهان که اهمیتش در نظر اصفهانیان از کوه ابوقبیس و برج بابل و حتی از کهکشان فلک بیشتر است آنقدر جنبیده که ساقها و پاهایش سست و لرزان گردیده و چیزی نمانده که سرنگون و با خاک یکسان گردد. برج قابوس ابن بابویه هم همین سرنوشت را دارد. اما یک پاشنه کش ممکن است هزاران سال بماند و خم به ابرویش نیاید و ز باد و ز باران نیابد گزند. شنیده ام ( و در این عمر درازم چه چیزها که نشنیده ام) فرانسویها در آن طرف دنیا مجلسی دارند به اسم «آکادمی» که چهل عضو دارد و آنها را «جاودان» میخوانند. الان چند عمر از عمرش میگذرد، آیا کدامشان زنده ماندند. مرده اند و میمیمرند و خواهند مرد. شاهنشاهان بزرگ همین کشور شما که اسمش ایران است ده هزار تن پاسبانان سلطنتی نیزه به دست داشتند که آنها را هم «جاودان» میخواندند. اگر توانستی یک مثقال از خاک یک نفر از آنها کف دست من بگذاری، راه گنج قارون را به تو نشان خواهم داد. همه رفته اند و ادنی اثری از آنها باقی نمانده است. چنین بوده و چنین هست و چنین خواهد بود. اما من و امثال من بی زبان و بی شعور ولاحانی که چند مثقالی مس یا برنج و یا آهن و گاهی هم نقره بیش نیستیم به تو قول میدهم که اگر ما را به عمد و دستی نابود کنند الی الابد باقی خواهیم ماند مگر آن که از زور استعمال سائیده بشویم و آن نیز باز هزاران سال طول میکشد.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>حرفهایش حسابی بود و جواب نداشت به قول اصفهانیها داشتم کاس میشدم و باز بی اختیار فریادم بلند شد. شاید بدانی که این منزل ما قدیمی است و عقرب زیاد دارد. کلفتمان سکینه شیشه دوای عقرب به دست وارد شد که خدای نخواسته مگر عقرب شما را زده است. هر چه به دهانم آمد به نافش بستم و گفتم این فضولیها به تو نیامده، برو کپه مرگت را بگذار. عقرب تویی که در این نصف شبی نمیگذاری مردم بخوابند...</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>حالا سالها از آن تاریخ میگذرد ولی هر از چندی یکبار باز شب که میشود این پاشنه کش بی چشم و رو با آن قد و قامت انچوچکی خواب را بر من حرام میکند و گاهی چنان کارد به استخوانم میرسد که دلم میخواهد به ضرب چکش و تبر ریز و خرد و خمیرش کنم و بندازم تو چاله مبال ولی از تو چه پنهان دلم گواهی نمیدهد و مانند پیرزنهای خرافاتی میترسم بلایی به سرم بیاید. بدتر از همه میبینم حرفهایش هم کاملا درست است و به قدری مرا در نظر خودم خوار و خفیف کرده که به قول گنجشکهای امساله «کومپلکس» پیدا کرده ام و دست و دلم سرد شده به کاری نمیرود. الان درست چهار سال و شش ماه و هفت روز است که گرفتار این عذاب الیم شده ام. آب شیرین از گلویم پایین نمیرود. مدام صدای زیر این پاشنه کش لعنتی مانند تار ابریشمی که از سوراخ سوزن بیرون بجهد در گوشم زنگ میزند و این حرفهایی را که به راستی بی جواب است مثل گرز آهنین بر کله ام میکوبد. خیلی دست و پا کرده ام که از چنگش خلاصی بیابم ولی فکرش مدام روز و شب سایه به سایه به دنبالم روان است و دست از سرم بر نمیدارد. خوشمزه است که ضمنا بش انس هم گرفته ام و از حرفهایش کم کم خوشم میآید و تریاکی تعبیراتش شده ام ولی از طرف دیگر خودم ملتفتم که دارم کم کم مثل برف آب میشوم. همه میپرسند چرا روز به روز لاغرتر و ضعیف تر و نحیف تر میشوی. همین پریروز رفیقمان معاون اداره گمرکات که مدتی بود مرا ندیده بود تا چشمش از دور در کوچه به من افتاد هراسان پرسید فلانی مگر خدای نکرده مریضی. مثل تب لازمیها زرد و نزار شده ای. نمیدانستم چه جوابی بدهم و مثل خر در گل وامانده بودم و با حال تعجب دور شد. دوستان و همقطارها هر روز میپرسند چرا مثل دوک لاغر شده ای. آن گردن کلفت که تبر نمی انداخت کجا رفت، چرا این طور سوت و کور و ساکت شده ای. تو خوشگذران و مرد حال بودی، اهل شوخی و مزاح بودی، میگفتی، میخندیدی، میخنداندی. متلکها و لغزهای آبدار تو دهان به دهان دور شهر میچرخید و به عنوان تحفه و سوغات دست به دست به ایالات و ولایت میرفت، چرا ماتم گرفته ای، گل سر سبد تمام مجالس بودی، حالا مردم گریز و گوشه نشین شده ای و حقیقتش این است که خون خونم را میخورد و پدرم درآمده است. و راه چاره ای نمی یابم و نمیدانم سرانجام کارم با این پاشنه کش به کجا خواهد کشید. مثل موشی که به قالب پنیر رسیده باشد دارد جانم را ذره ذره میجود و قورت میدهد و خوب میدانم چه بلایی به سرم آورده است و دارد شیره عمرم را میمکد و تکلیفم را باش نمیدانم چیست. حالا فهمیدی که مسئله از چه قرار است. آیا راه حلی به عقلت میرسد که مرا از چنگ این کابوس باورنکردنی و بی سابقه خلاص نمایی.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>ــ</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>این جا بیانات«یار دیرینه» به پایان رسید. عرق بر پیشانیش نشسته بود و دلم به حالش سوخت. دست دراز کردم و پاشنه کش را از وسط میز برداشته در جیب نهادم و گفتم رفیق از تو چه پنهان من هم به دروس حکمت و عبرت این زبان دراز محتاجم. در عالم رفاقت بگذار من هم محروم نمانده باشم و سبب خیر شده باشی.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>بنای آری و نه و چون و چرا را گذاشت. به خرجم نرفت. کار به خطاب و عتاب رسید. محل نگذاشتم. خواست به زور از جیبم درآورد. گفتم آن روزی که زورت به من میرسید زهر این پاشنه کش را نچشیده بودی. امروز از تو قلچماق ترم.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>مثل آدمی که قهر کرده باشد در فکر عمیقی فرو رفت و گردنش خم گردید و مرا فراموش کرد. من هم بدون خداحافظی، پاشنه کش در جیب از اتاق و خانه بیرون رفتم و در پیچ اول خیابان به اولین چاله ای که امثال آن در خاک ما ماشاءالله کم نیست رسیدم پاشنه کش را از جیب درآورده چنان با شدت در چاله انداختم که گفتی مار گرزه زهرآگین و دژمی است و تفی هم از سر خشم و غیظ نثارش کردم و گفتم د حالا برو مزه جاودان بودن را بچش.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'B Badr'"><FONT size=2>&nbsp;</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN>ژنو، اسفند 1338 شمسی</SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 5 Jul 2008 23:38:04 GMT</pubDate>
					<comments>http://khargh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=65</comments>
          <guid>http://khargh.blogsky.com/1387/04/15/post-65/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[Khal Punk]]></title>
					<link>http://khargh.blogsky.com/1387/03/27/post-62/</link>
					<description><![CDATA[<P>مرسی کاوه از این پیشنهاد فوق العاده ات ... حتماً ببینید ... فوق العاده ست در سبک کاری خودشون ... من که بعد از این دو روز جهنمی و پشت سر گذاشتن یک مسمومیت غیر مترقبه ی وحشتناک - تا جایی که به خودم در اوج درد می گفتم اگه می دونستم روزی چنین رو پشت سر خواهم گذاشت و اختیار دست خودم بود به دنیا نمی یومدم !! - چه حالی داد این موزیک و شعر با مزه ش ... درود بر این گروه و باز هم کاوه ی عزیز ... زدن رو دست کیوسک <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;(اه بیش از ده خط در علت تمایل و خرسندی ام از این آهنگ و این کار نوشتم و یه جورایی پرید ! دیگه حوصله ی از نو نوشتن ندارم . اگه کسی با توجه به شناخت قبلی اش از سلیقه ام تعجب کرد یا سئوالی داشت بگه که توضیح بدم ! )</P>
<DIV align=left>Iranian Underground Art!</DIV>
<DIV align=left>Iranian&nbsp;Jazz music band!</DIV>
<DIV align=left><A href="http://cdbaby.com/cd/127band" target=_blank rel=nofollow><SPAN class=yshortcuts id=lw_1213614141_0><FONT color=#003399>http://cdbaby.com/cd/127band</FONT></SPAN></A></DIV>
<DIV align=left><A href="http://www.reverbnation.com/tunepak/443821" target=_blank rel=nofollow><SPAN class=yshortcuts id=lw_1213614141_1><FONT color=#003399>http://www.reverbnation.com/tunepak/443821</FONT></SPAN></A></DIV>
<DIV align=left>also look at their studio:</DIV>
<DIV align=left><A href="http://www.youtube.com/watch?v=Opdty7SBzcc" target=_blank rel=nofollow><SPAN class=yshortcuts id=lw_1213614141_2><FONT color=#003399>http://www.youtube.com/watch?v=Opdty7SBzcc</FONT></SPAN></A><BR></DIV>]]></description>
					<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 15:48:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://khargh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=62</comments>
          <guid>http://khargh.blogsky.com/1387/03/27/post-62/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آرزو !]]></title>
					<link>http://khargh.blogsky.com/1387/03/22/post-61/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>اول دو تا وبلاگ جدید رفیق خوش اندیشم امین قضایی رو معرفی کنم :</P>
<P align=justify><A href="http://hypercapital.blogfa.com/">حاد سرمایه</A> - وبلاگی برای بازخوانی کاپیتال - نقدی بر اقتصاد سیاسی ... و توضیح خود امین بر این وبلاگ :</P>
<P align=justify>«<FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA>این وبلاگ به طور کل اختصاص دارد به بازخوانی “سرمایه” با استفاده از روند تطبیقی سه ساختار تولید ثروت ، لذت و دانش. در اینجا نشان خواهم داد که چگونه نقد و دیدگاه مارکس در باب اقتصادی سیاسی ، متناظر است با نگاه جدید سوسوری به نظام زبان</SPAN><SPAN dir=ltr></SPAN><SPAN lang=FA dir=ltr><SPAN dir=ltr></SPAN> </SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>و البته نگاه فمینیستی به اقتصاد لیبیدویی.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">تئوری من این است که شیوه ی تولید، تنها شیوه تولید ثروت نیست ، بلکه شیوه تولید لذت و دانش هم هست.بنابراین پیشرفت شیوه ی تولید منوط است به نقد سه ایدئولوژی موجود : اقتصادی سیاسی سرمایه داری ، اقتصاد لیبیدویی دگرجنسگرایی و اقتصاد دال ِ متافیزیک.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA>اما بهتر است کار را بلافاصله آغاز کنیم . من در کنار متون مارکس ، کتابهای متناظر دیگری در دو حیطه اقتصاد دال و اقتصاد لیبیدویی خواهم نوشت و کار را به شیوه تطبیقی میان سه ساختار تولید دانش ، ثروت و لذت پی خواهم گرفت</SPAN></FONT>»</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify">&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify">و وبلاگ دیگرش </P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify">&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><STRONG><A href="http://www.guru.blogfa.com/">گورو</A></STRONG> - این اعلام جنگ دست نوشت ها برعلیه سرنوشت هاست.</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify">&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify">خوشحالم از بازگشتش به دنیای مجازی و منتظر بافته های رهایی بخشش هستم !!</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify">&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify">******************************************</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify">و اما :</P>
<P align=justify>لذتی بردم در دنیای پر هیجان و سر زنده و با نشاط و سالم کوندرای عزیز .. استاد گرانقدری که خیلی چیزها رو مدیونشم .. صبح های زود به سمت پادگان تنها با این اشتیاق طی می شدن ! </P>
<P align=justify>کتاب دیگری رو شروع کردم . همزمان سه کتاب یکی در سربازی، یکی بیرون و یکی هم در منزل اسم هاش بمونه وقتی تموم شدن معرفی کنم ! <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;و اما آرزو ... بس که این مدت لذت بردم و یاد گرفتم در نوشته ها و آثار میلان کوندرا که البته جای خالی خوانشی مجدد با زاویه دیدی دیگر بسیار خالی ست چند روز پیش به این فکر می کردم که اگر به زبان انگلیسی حداقل مسلط بودم براش نامه ای می نوشتم .. حتماْ جهت تقدیر و سپاس و عرض ارادت قبل از اینکه این هم از دست بره ! بعد گفتم نه اصلاْ اگه بخوام بنویسم نیازی نیست انگلیسی باشه فارسی می نویسم خودش بگرده و مترجم پیدا کنه ! <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">&nbsp;<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif">&nbsp;تا فلان جاشم پاره شه ! نه اینکه حالا در به در دنبال مترجم هم میره و در حسرت نخوندن نامه ام بال بال می زنه !! <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/07.gif">&nbsp;ولی پشیمون شدم چرا که دیدم از نگاه خودم حرفی برای این مرد هنوز ندارم . دارم ولی در خور عرضه نیست . یکی از ایده هام این بود که اگر میشد از تلفیق همه یا گلچینی از کاراکترهای رمان هاش داستانی می نوشتم هرچند کوتاه ولی طبق سبک نوشتاری و دید انسان شناختی و موقعیت شناسی خود کوندرا پر چالش و عمیق و فلسفی ... ولی طبعاْ کار آسونی نیست . یا اینکه مثل کاری که خودش در نوشته هاش بارها کرده از زاویه دید خودم به نوعی پشت پرده ی یک رمانش رو یا زندگی یکی یا چند تا از کاراکترهاشو براش از دید و با هدفی قابل عرضه برای استاد تصویر کنم ...</P>
<P align=justify>موضوع و حس عجیب دیگری که امروز وقتی جاودانگی تموم شد در مسیر بازگشت از پادگان به خونه به ذهنم خطور کرد دیدن این حضرت آقا بود ! دیدم بر خلاف تمایل و عقیده و حتی نگرانی اش دال بر دخالت و کنجکاوی و فضولی خوانندگان و مخاطبان در زندگی شخصی و خصوصی هنرمند به خصوص پس از مرگ ، خیلی کنجکاو و علاقه مندم ببینمش حالا یا حضوری باهاش حرف بزنم یا اینکه بیشتر دوس دارم از دور شاهدش باشم .. معاشرتش ... نحوه ی شروع یک ملاقات و دیدار ، خداحافظی و پایان .. به خصوص -واقعاْ شرمنده تم کوندرای عزیز قول میدم درست شم و خودم رو اصلاح کنم ولی بالاخره حسیه که هست!- رابطه ش با زنش ! اونچه در این کتاب ها می بینم و می خونم همش کنجکاوم می کنه . من نمی تونم جلوی این فضولیمو بگیرم . من اگه جای بعضی دوستان بودم و به فرانسه می رفتم حتماْ پیداش می کردم ! ولی حس کردن کوندرا از طریق دیدن رفتارها و نشانه ها و حالت هاش ، تیزبینی و توجه و گاه بی خیالیش به اطراف و آدمها و صحنه ها ... همه و همه کنجکاوم می کنن که پا روی عهدم در پایبندی به یک سری اصول بگذارم و خاطرش رو مشوش کنم و ...</P>
<P align=justify>**********************************</P>
<P align=justify>چقدر این روزها به داشتن یک خونه مجزا و مجردی فکر می کنم ... بعد از سالها بی خیالی و بی انگیزه گی در کار و زندگیم احساس کردم یه چیز رو می خوام به دست بیارم ولی اون هم موقعی ایجاد شد که دیگه دستم بسته ست و تا حدود دو سال دیگه باید انتظار بکشم ... تقریباْ وقتی نیمی از عمرم گذشته باید از صفر آغاز کنم و نمی دونم چه خواهد شد ولی خیلی انگیزه ها و برنامه ها و اهداف داشتم و دارم برای این جدایی و استقلال ... یک حس درونی بود !</P>
<P align=justify>********************************* </P>
<P align=justify>چقدر دوست داشتم می شد از مشاهداتم و آنچه می خونم و می بینم در محل خدمتم بگم .. تصاویر و اتفاقاتی که شاید در زندگی کمتر کسی اتفاق بیفتن یا اصلاْ به ذهنتون هم خطور نکنه . ولی طبق قوانین و تعهداتم معذورم ! آثارش در آینده خودش رو نشان خواهد داد و البته احتمالاْ به طور استعاری&nbsp;در نوشته هایم بروز خواهد کرد ! چقدر گاه تلخ و گاه&nbsp;چه گزنده ! چه ناباورانه و چه نومیدانه ... هر چه فکر می کنم به میزان عددی احتمال اینکه در خدمت نیز در چنین جایی با چنین مسئولیتی میفتادم&nbsp;برایم بیشتر&nbsp;باور نکردنی&nbsp;به نظر می رسه&nbsp;!</P>
<P align=justify>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 00:05:50 GMT</pubDate>
					<comments>http://khargh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=61</comments>
          <guid>http://khargh.blogsky.com/1387/03/22/post-61/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[میلان کوندرا]]></title>
					<link>http://khargh.blogsky.com/1387/03/04/post-60/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><IMG style="WIDTH: 484px; HEIGHT: 354px" height=353 alt="" hspace=0 src="http://www.bashgah.net/data/Image/peoples/Milan%20Kundera/MilanKundera-s-h.jpg" width=578 align=baseline border=0></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>
<TABLE id=table1 dir=rtl cellSpacing=0 cellPadding=0 width="100%" border=0>
<TBODY>
<TR>
<TD vAlign=top><FONT class=f49>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>زندگی<?XML:NAMESPACE PREFIX = O /><O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>میلان کوندرا </SPAN><SPAN dir=ltr>milan kundera</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=AR-SA><SPAN dir=rtl></SPAN>، آوریل </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۲۹</SPAN><SPAN lang=AR-SA> در شهر برنو(</SPAN><SPAN dir=ltr>Brno</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=AR-SA><SPAN dir=rtl></SPAN>) چکسلواکی به دنیا آمد. پدرش، لودویک کوندرا، موسیقی شناس و رئیس دانشگاه برنو بود. میلان کوندرا اولین اشعار خود را در دوران دبیرستان سرود که انتشار آنها در همان زمان تشویق وتحسین همگان را برانگیخت. وی سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۴۸</SPAN><SPAN lang=AR-SA> دیپلم خود را گرفت.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>بعداز جنگ جهانی دوم و قبل از شروع تحصیلات دانشگاهی مدتی به عنوان کارگر و نوازنده جاز کار می کند. سپس وارد دانشکده شده و به مطالعه درمورد موسیقی، فیلم، ادبیات و زیبایی شناسی در دانشگاه «چارلز» شهر «پراگ» می پردازد. پس از پایان تحصیلاتش نیز مدتی به عنوان دستیار و سپس به عنوان استاد دانشکده فیلم آکادمی هنرهای نمایشی پراگ مشغول به کار شد و در همان زمان اشعار،مقالات و نمایشنامه های خود را منتشر می ساخت و بعدها به جمع نویسندگان مجلات ادبی چون «</SPAN><SPAN dir=ltr>Literarninoving</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=AR-SA><SPAN dir=rtl></SPAN>» و «</SPAN><SPAN dir=ltr>Listy</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=AR-SA><SPAN dir=rtl></SPAN>» پیوست. وی در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۴۸</SPAN><SPAN lang=AR-SA> همچون بسیاری روشنفکران آن زمان باعلاقه به حزب کمونیست پیوست. و در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۵۰</SPAN><SPAN lang=AR-SA> به خاطر تمایلات فردگرایانه از این حزب اخراج شد. اما بار دیگر از </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۵۶</SPAN><SPAN lang=AR-SA> تا </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۷۰</SPAN><SPAN lang=AR-SA> به این حزب پیوست. <O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>بعداز فارغ التحصیل شدن، سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۵۲</SPAN><SPAN lang=AR-SA> به عنوان سخنران در زمینه ادبیات جهان در آکادمی فیلم منصوب شد. سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۵۳</SPAN><SPAN lang=AR-SA> اولین کتابش را که مجموعه شعری تحت عنوان «انسان، باغ بزرگ» بود منتشر کرد و در سالهای دهه </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۵۰</SPAN><SPAN lang=AR-SA> به عنوان مترجم، مقاله نویس و نمایشنامه نویس کار می کرد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>به واقع کوندرا بعداز انتشار مجموعه سه قسمتی اشعارش تحت عنوان «عشقهای خنده دار» شناخته شد. خالق «جاودانگی » در این اشعار به اجبارهای دوران استالین می تازد؛ ادبیات دولتی را نکوهش کرده و به دفاع از اندیشه آزاد و مفهوم حقیقی هنر می پردازد. آن هم هنر سوسیالیستی.<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>آخرین مجموعه شعرش با عنوان «تک گویی»، سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۵۷</SPAN><SPAN lang=AR-SA> و با شروع امواج آزادی خواهی در کشورش چاپ می شود. نویسنده «ژاک و اربابس» پس از آن دیگر مجموعه شعری چاپ نمی کند و به نوشتن رمان روی می آورد چرا که «تک گویی» هم مانند «عشقهای خنده دار» مورد تهاجم اعضای حزب واقع شد و تا </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۸</SPAN><SPAN lang=AR-SA>سال بعد اجازه تجدید چاپ نیافت. «عشقهای خنده دار» سعی در نشان دادن روی دیگر مناسبات ویرانه عاشقانه در جامعه ای متلاطم دارد و به فردگرایی متهم می شود.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>اما… از </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۵۸</SPAN><SPAN lang=AR-SA> نوشتن رمان های کوتاه را شروع کرد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>در رمان «زندگی جای دیگر است» از عدم قدرت تشخیص درست در دوران جوانی سخن می گوید و نهایت در،</SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۰</SPAN><SPAN lang=AR-SA> به آموزش ادبیات در دانشکده سینما <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>ونیز به تحلیل نظرات خود درباره به شهادت بسیاری، در پرورش بینش فرهنگی ـ اجتماعی دانشجویان نقش بسزایی داشته است.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>وی در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۱</SPAN><SPAN lang=AR-SA>، نمایشنامه «مالکان کلیدها» را می نویسد که از ترس و وحشت حاکم برجامعه آن روز سخن می گوید و مورد استقبال مردم قرار می گیرد. شاعر «عشق های خنده دار» آن را فقط به خاطر سبک خاصش قابل توجه می شمرد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>اکثر رمانهای کوندرا به رابطه فرد با اجتماع معطوف است و قربانی شدن افراد را در رژیم های توتالیتر بررسی می کند. نخستین رمان کوندرا، «شوخی»، که در فرانسه چاپ شد، شهرت جهانی برای او به ارمغان آورد. «شوخی» درسال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۷</SPAN><SPAN lang=AR-SA>، منتشر و کوندرا در آن به تقبیح ارزشهای حاکم برجامعه می پردازد. <O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۸</SPAN><SPAN lang=AR-SA> و پس از اشغال چکسلواکی توسط نیروهای شوروی، انتشار و عرضه کتابهای این داستان نویس در تمام کتابخانه ها ممنوع می شود. ضمناً حق فعالیتهای مطبوعاتی نیز از او گرفته می شود و سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۹</SPAN><SPAN lang=AR-SA> از دانشکده سینما هم اخراج می شود. اما سراینده «انسان، باغ بزرگ» باز هم به نوشتن ادامه می دهد. رمان «زندگی جای دیگر است» در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۷۳</SPAN><SPAN lang=FA> </SPAN><SPAN lang=AR-SA>در فرانسه منتشر می شود که پس از چاپ این رمان و مشکلاتی که درخصوص همین کتاب برایش ایجاد می شود به فرانسه مهاجرت می کند.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>رمان های «والس خداحافظی»، «کتاب خنده و فراموشی»، «بار هستی»، «جاودانگی »، «هویت» و «جهالت» را کوندرا در دوران تبعید نوشته است. کتاب «هنر رمان» هم اولین کتاب وی به زبان فرانسه است. رمانهای کوندرا به اکثر زبانهای دنیا ترجمه شده اند و رمان «شوخی» و «بارهستی » هم به فیلم درآمده اند. اما فراموش نکنیم اغلب کارگردانان، هنگامی که می خواستند آثار کوندرا را به شکل فیلم باز بیافرینند، رغبتی چندان ازخود نشان نمی دادند! دلایل این موضوع شاید برای کوتوله های تازه به دوران رسیده روشن باشد که برای نویسندگان مطرح امروز، گنگ و نارسا است.<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><O:P><FONT face=Tahoma size=2>&nbsp;</FONT></O:P></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>سال شمار زندگی<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۲۹</SPAN><SPAN lang=AR-SA> در «برنو» چک اسلواکی به دنیا آمد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۴۷</SPAN><SPAN lang=AR-SA> به حزب کمونیست پیوست و سه سال بعد اخراج شد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۵۶</SPAN><SPAN lang=AR-SA> باردیگر به عضویت حزب پذیرفته شد و همزمان استاد مدرسه ملی فیلم پراگ بود اما این موفقیت چندان نپایید.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال، </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۰</SPAN><SPAN lang=AR-SA> آموزش ادبیات در دانشکده سینما به عهده او گذاشته مى شود و او به بررسى و تحلیل مسایل فنى نثر مى پردازد. در همین سال اولین نظرات خود را درباره هنر رمان طرح مى کند.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۱</SPAN><SPAN lang=AR-SA> نخستین نمایشنامه خود را با موضوع «دوره آلمان و ترس و خشونت ناشى از آن» مى نویسد. مردم از این نمایشنامه استقبال مى کنند. در نمایشنامه دوم او زیر عنوان «دو گوش، دو وصلت»، تاریک اندیشى را به صورتى خنده آور و سوررئالیستى به نمایش در مى آورد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در ژوئن </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۷</SPAN><SPAN lang=AR-SA> در نطق افتتاحیه کنگره نویسندگان چک بر تاریک اندیشى حاکم بر ادبیات مى تازد و آگاهى درست از تاریخ نسل هاى پیشین را براى انسان ضرورى مى شمارد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در اواسط سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۷</SPAN><SPAN lang=AR-SA> نخستین رمان کوندرا به نام شوخى، در فرانسه انتشار مى یابد. رمانى که براى او شهرت جهانى به همراه مى آورد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در اوت </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۸</SPAN><SPAN lang=AR-SA> پس از اشغال چکسلواکى به دست قواى شوروى کوندرا از مهاجرت و ترک وطن امتناع مى ورزد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۶۹</SPAN><SPAN lang=AR-SA><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>ابتدا شغلش را از دست داد و یک سال بعد دوباره از حزب، اخراج شد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۷۳</SPAN><SPAN lang=AR-SA> جایزه مدیسی را به خاطر « زندگی جای دیگری است» دریافت داشت.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۷۵</SPAN><SPAN lang=AR-SA>، کوندرا به فرانسه مهاجرت کرد و در آن‌جا کتاب خنده و فراموشی را نوشت. <O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۷۸</SPAN><SPAN lang=AR-SA> رمان والس خداحافظى جایزه «موندلو» را در ایتالیا نصیب کوندرا مى کند.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۸۱</SPAN><SPAN lang=AR-SA> جایزه کامنولث به رمان کتاب «خنده و فراموشى»، نخستین رمانى که او در تبعید نوشته است، تعلق مى گیرد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۸۳</SPAN><SPAN lang=AR-SA> درجه دکتراى افتخارى دانشگاه میشیگان به او اعطا مى شود.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۸۴</SPAN><SPAN lang=AR-SA> رمان «بار هستى» به چاپ مى رسد و شهرت او را به عنوان یکى از رمان نویسان بزرگ معاصر تثبیت مى کند.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۸۶</SPAN><SPAN lang=AR-SA> کتاب هنر رمان، انتشار می یابد. این اثر، نخستین کتابى است که او به زبان فرانسه نوشته است.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۹۰</SPAN><SPAN lang=AR-SA>، کوندرا کتاب جاودانگی را به بازار داد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>- در سال </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۱۹۸۸</SPAN><SPAN lang=AR-SA>، کارگردان آمریکایی فیلیپ کوفمان، فیلمی از روی این کتاب به همین نام ساخت. کوندرا پس از دیدن فیلمی که از روی کتاب‌اش ساخته شده بود، اعلام کرد که دیگر به هیچ کارگردانی اجازهٔ فیلم کردن کتاب‌هایش را نخواهد داد.<O:P></O:P></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><O:P><FONT face=Tahoma size=2>&nbsp;</FONT></O:P></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>نگاهی به آثار و اندیشه<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><O:P><FONT face=Tahoma size=2>&nbsp;</FONT></O:P></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>رمان شوخی:<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>از زبان چندین داستان‌گو روایت می‌شود و تنها کتاب کوندرا است که در آن خود نویسنده راوی داستان نیست. از شوخی فیلمی چک نیز ساخته شده است. لودویک، شخصیت این رمان، دانشجوى جوانى است که به علت مسخره کردن ارزش هاى نظام حاکم از دانشگاه و حزب اخراج مى شود. در واقع زندگى و درگیرى هاى لودویک تجربه نسل رمان نویس و تجربه جمعى مردم چکسلواکى را در حکومت توتالیتر باز مى نماید. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><O:P><FONT face=Tahoma size=2>&nbsp;</FONT></O:P></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>کتاب هنر رمان:<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>عصر جدید اروپا را همچون دورانى توصیف مى کند که داراى دو خصیصه متضاد، یا به عبارت دیگر داراى ماهیتى «دوگونه» است؛ از یک سو فلسفه و علوم، انسانى را پرورش مى دهند که جهان را منحصراً از دید علمى و فنى مى نگرد، مى کوشد تا بر طبیعت و انسان هاى دیگر مسلط شود و سرانجام، در آنچه هیدگر «فراموشى هستى» مى نامد، فرو مى رود. میلان کوندرا تاریخ تحول رمان را با «چهار ندا» مشخص مى کند: نداى بازى، نداى رویا، نداى اندیشه و نداى زمان. رمان در قرن هیجدهم سرگرم مى کند، شگفتى مى آفریند و خواننده را با رویاهاى نامحتمل و تصادف هاى پیش بینى ناپذیر محور مى سازد. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><O:P><FONT face=Tahoma size=2>&nbsp;</FONT></O:P></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>رمان «بار هستى:<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>این اثر تفکر و کاوش درباره زندگى انسان و فاجعه تنهایى او در جهان است، جهانى که در واقع دامى بیش نیست و بشر مغرور و سرگردان در ریسمان هاى به هم تنیده آن تلاش مى کند. برداشت فلسفى و زبان نافذ کتاب، از همان آغاز خواننده را با مسایل بنیادى هستى بشر روبه رو مى کند و به تفکر وا مى دارد. شخصیت هاى رمان با بیان احساسات، تفکرات و رویاهاى خود، انسان معاصر را در برابر چشمان ما به نمایش مى گذارند و تلخکامى ها و سرخوردگى هایش را مى نمایانند. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>عنوان کتاب در اصل «سبکى تحمل ناپذیر هستى» بوده که اندیشه زیربنایى و درونمایه بنیادى رمان است. بارهستى یک رمان فلسفى است که باید با تأنى و تأمل مطالعه شود تا رابطه میان رویدادهاى داستان و تفکرات میلان کوندرا به خوبى آشکار گردد. کوندرا نه فیلسوف است و نه جامعه شناس، نه مورخ است و نه مفسر سیاسى... او فقط رمان نویس است، رمان نویسى که هستى انسان را مى کاود و به مدد «شعرى» که همانا رمان است فاجعه از خود بیگانگى انسان معاصر را مى نمایاند. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><O:P><FONT face=Tahoma size=2>&nbsp;</FONT></O:P></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>رمان خنده و فراموشی: <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT face=Tahoma size=2>در این کتاب او از اعتراضات متعددی که مردم چکسلواکی به اتحاد شوروی داشتند می‌گوید. کتاب خنده و فراموشی ترکیب عجیبی از یک رمان، مجموعه‌ای داستان کوتاه، و تفکرات نویسنده است.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><O:P><FONT face=Tahoma size=2>&nbsp;</FONT></O:P></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>رمان جاودانگی:<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>در مقایسه با سایر آثار کوندرا که بیش‌تر تفکرات سیاسی را مطرح می‌کنند، این کتاب از درون‌مایهٔ فلسفی بیشتر و عمیقتری برخوردار است و مفاهیم جهانی‌تری را در خود می‌گنجاند. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><O:P><FONT face=Tahoma size=2>&nbsp;</FONT></O:P></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>شخصیت در رمان هاى کوندرا از پیش ساخته و پرداخته نشده است، او وقتى نوشتن رمانى را آغاز مى کند، شخصیت هاى آن را خوب نمى شناسد، او مى گوید: شخصیت شبیه سازى از موجود زنده نیست، شخصیت، موجودى تخیلى است، شخصیت من تجربى است. کوندرا همچنین در پى قهرمان سازى نیست، بلکه براى شناختن و شناساندن «من هاى معمولى» (انسان هاى عادى و جسم و روح آنان) مى کوشد. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>کوندرا کاوشگر هستى است و در این راه، اهمیت و نقش رمان را بس عظیم مى داند. او در آرزوى آن است که رمان جهان زندگى را پیوسته روشنایى بخشد و انسان را در برابر فراموشى هستى حراست کند. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>میلان کوندرا مى گوید: طرح و توطئه شوخى به خودى خود یک شوخى است. و تنها نه طرح و توطئه اش که فلسفه اش نیز: «بشر گرفتار در دام شوخى، از فاجعه اى شخصى رنج مى برد که از بیرون چرند و خنده دار مى نماید. » تراژدى او در این واقعیت ریشه دارد که شوخى او را از هر حقى نسبت به تراژدى محروم کرده است. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>رمان هاى میلان کوندرا آزمایشگاهى است که انسان در آن کالبدشکافى مى شود. رمان کوندرا ماهیت واقعى بشر و انگیزه هاى اصلى کارهاى او را در سایه پیشداورى ها، خوشحالى ها، ظاهرسازى ها، ساده دلى ها و... پنهان نمى سازد. در رمان کوندرا غول ها موش مى شوند، و خصلت فریبکارانه و اغفالگرانه ادعاهاى پر طمطراق و کلمات زیبا و اغوا کننده بر ملا مى گردد. انسانى که خود را گول مى زند و در نهایت خوش خیالى واقعیت را بدانگونه که مى خواهد مى پندارد، در موقعیت مضحک و حقیر خویش غافلگیر مى شود. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>در اندیشه کوندرا، پندار و گمان واهى، همچون سدى عظیم، انسان را از شناختن خویش و شناختن جهان خویش باز مى دارد. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>کوندرا مى گوید: «زیبایى در هنر، نورى است که به ناگاه از آنچه هرگز گفته نشده است، مى تابد». آیا رمان جدید با «نورى خیره کننده» انسان را از فروریختن در «فراموشى هستى» باز خواهد داشت. آیا هنر رمان خواهد توانست انسان را در راه رسیدن به بلوغ و کمال یارى دهد و من خرد رمان را مى ستایم. <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>کوندرا همواره با شرح های خنده دار، یا تفنن آمیز از زندگی خصوصی شخصیت ها و خواب و خیال های پیچیده و پردلهره آنان درباره سرنوشت هایشان، درگیر است. کوندرا عاشق جنبه های مضحک ولی واقعی زندگی است، از کمدی های جنسی گرفته تا سوء تفاهم های کوچک و بزرگ؛ کوندرا دایره مفاهیم و زیبایی شناسی خاص خود را دارد. آنچه از اشغال میهنش، سوء استفاده از قدرت و تحریف سیاسی گذشت بیان می دارد با آنکه کلی و انسانی اند اما باز در حیطه تعاریف خاص او معنایی دیگر یافته اند. دستاورد او در این بوده است که زندگی خصوصی و سیاسی را در چارچوبی واحد جادهد و نشان دهد. هر دو از سرچشمه ی واحد نقص های بشری شکل می گیرند. با این همه او از این که از اثرش برداشت سیاسی شود، رنجیده خاطر است. خود او در مصاحبه ای که در ابتدای کتاب «کلاه کلمنتیس» آمده است، می گوید: برداشت سیاسی برداشت بدی است و آنچه را که به نظر خودم در کتاب مهم است، نادیده می گیرد. چنین برداشتی فقط یک جنبه را می بیند: «رد رژیم کمونیستی!»<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>کوندرا تنها رمان را واجد این قابلیت می داند که به انسان ادراک و بینش ویژه ای از جهان بدهد که امکان کسب آن بینش به هیچ شکل دیگر جست وجو وجود ندارد، کوندرا رمان را نه توصیف جامعه یا تاریخ، بل که آن را تنها وسیله ای معرفی می کند که با آن می توان وجود انسانی را با تمام جنبه هایش تشریح کرد: «زیرا رمان با همه نظام های فکری، نوعی شکاکیت ذاتی دارد. هر رمان طبیعتاً با این فرض آغاز می شود که اساساً گنجاندن زندگی بشری در هر نظامی ناممکن است.» و می افزاید:«رمان به سؤال ها جواب نمی دهد، احتمالات را عرضه می کند.»<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><O:P><FONT face=Tahoma size=2>&nbsp;</FONT></O:P></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>آثار ترجمه شده به فارسی<O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- هنر رمان <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- شوخی - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- عشق‌های خنده‌دار - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - اانتشارات روشنگران و مطالعات زنان <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- دون ژوان - ترجمهٔ آیسل برزگر - نشر سروینه <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- زندگی جای دیگری‌ست <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- مهمانی خداحافظی - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- کلاه کلمنتیس - ترجمهٔ احمد میرعلائی - نشر باغ نو <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- کتاب خنده و فراموشی - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- بار هستی - ترجمهٔ پرویز همایون پور - نشر گفتار <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- ژاک و اربابش - ترجمهٔ فروغ پوریاوری - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- جاودانگی - ترجمهٔ حشمت‌الله کامرانی -نشر تنویر <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- آهستگی <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- وصایای تحریف شده <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- هویت - ترجمهٔ دکتر پرویز همایون‌پور - نشر قطره <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2><FONT face=Tahoma>- جهالت - ترجمهٔ آرش حجازی - نشر کاروان <O:P></O:P></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA>توضیح: کتابی که میلان کوندرا تحت عنوان عشق‌های خنده‌دار نوشت دارای هفت داستان کوتاه است، اما ترجمهٔ این کتاب به فارسی فقط </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۴</SPAN><SPAN lang=AR-SA> داستان از این مجموعه را در بر می‌گیرد و </SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">۳</SPAN><SPAN lang=AR-SA> داستان دیگر بعد از مدتی در مجموعه‌ای باعنوان دون ژوان به فارسی ترجمه شدند. اما در اصل به مجموعهٔ عشق‌های خنده‌دار تعلق دارند.</SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT size=2><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><FONT face=Tahoma><SPAN lang=AR-SA><FONT size=2>&nbsp;<O:P></O:P></FONT></SPAN></FONT></P></FONT></TD></TR>
<TR>
<TD colSpan=2><FONT size=2>&nbsp;برگرفته از </FONT><A href="http://www.bashgah.net/modules.php?name=Articles&amp;op=peoples&amp;pid=302"><FONT size=2>باشگاه اندیشه</FONT></A></TD></TR></TBODY></TABLE></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 24 May 2008 19:48:45 GMT</pubDate>
					<comments>http://khargh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=60</comments>
          <guid>http://khargh.blogsky.com/1387/03/04/post-60/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[فرشتگان کوچک در آتش !]]></title>
					<link>http://khargh.blogsky.com/1387/02/25/post-59/</link>
					<description><![CDATA[<P>سپاسگذارم از رفیق عزیزم <A href="http://www.damun.blogsky.com/">دامون</A>&nbsp;که این خبر و پیشنهاد رو به من داد .</P>
<P align=center><IMG alt="" hspace=0 src="http://www.filedony.com/imgupload/files/9bos1l7ph7ne5cgadxt8.jpg" align=baseline border=0></P>
<P align=center><FONT color=#000066 size=3>دقایقی پیش این تصاویر را یکی از خوانندگان خوب سایت " یادداشت های یک خبرنگار " برام فرستاد .&nbsp; چون هیچ توضیحی نداشت ، با خود فکر کردم عکس هایی از تئاتر کودک است . اما بعد متوجه شدم این فرشتگان معصوم همان دانش آموزانی هستند که بر اثر آتش گرفتن بخاری مدرسه به این شکل در آمده اند ! بنده به عنوان یک انسان از ظلمی که بر اثر غفلت و حادثه برای این کودکان مظلوم پیش آمده است ، بسیار متآثر شدم . از آن جا که به خواست خداوند متعال در کشور ما&nbsp; جراحان پلاستیک فراوانی وجود دارند . بدینوسیله از یکایک آن ها ملتمسانه دعوت می کنم با یاری افراد خییر و انسان های نیکو کار به یاری این فرشتگان مظلوم بشتابند . </FONT></P>
<P align=center><A href="http://www.filedony.com/imgupload/files/w5teuhrwm6t5c9g5twwq.jpg"><IMG title=w5teuhrwm6t5c9g5twwq.jpg alt=w5teuhrwm6t5c9g5twwq.jpg src="http://www.filedony.com/imgupload/files/w5teuhrwm6t5c9g5twwq.jpg"></A></P>
<P align=center><A href="http://www.filedony.com/imgupload/files/ze5k7yalgnrevnp0tvj5.jpg"><IMG title=ze5k7yalgnrevnp0tvj5.jpg alt=ze5k7yalgnrevnp0tvj5.jpg src="http://www.filedony.com/imgupload/files/ze5k7yalgnrevnp0tvj5.jpg"></A></P>
<P align=center><A href="http://www.filedony.com/imgupload/files/nce2gn6gnfgn6k0bwm55.jpg"><IMG title=nce2gn6gnfgn6k0bwm55.jpg alt=nce2gn6gnfgn6k0bwm55.jpg src="http://www.filedony.com/imgupload/files/nce2gn6gnfgn6k0bwm55.jpg"></A></P>
<P align=center><A href="http://www.filedony.com/imgupload/files/gzjst6aodgmtz0xat2j9.jpg"><IMG title=gzjst6aodgmtz0xat2j9.jpg alt=gzjst6aodgmtz0xat2j9.jpg src="http://www.filedony.com/imgupload/files/gzjst6aodgmtz0xat2j9.jpg"></A></P>
<P align=center>ادامه مطلب در آدرس زیر ...</P>
<P align=center><A href="http://www.oldpilot.ir/2008/05/post_241.php">http://www.oldpilot.ir/2008/05/post_241.php</A></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 14 May 2008 23:35:47 GMT</pubDate>
					<comments>http://khargh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=59</comments>
          <guid>http://khargh.blogsky.com/1387/02/25/post-59/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[توضیح و پوزش]]></title>
					<link>http://khargh.blogsky.com/1387/02/09/post-57/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>درود ...</P>
<P align=justify>لازم دیدم بعد از این مدت طولانی عدم حضور و تنها قرار دادن چند مقاله و خبر که لازم می دیدمشان توضیحی ارائه کنم از اینکه چرا متنی از خودم ، از دیدگاهها و مطالعاتم در عرصه ی سیاسی برای <A href="http://dialenfi.blogsky.com">دیالنفی</A> و از مشاهداتم برای <A href="http://khargh.blogsky.com">خوب که نگاه می کنی</A> نمی نویسم . اولین دلیلی که می بینمش دور شدن و عدم تعلق خاطر و پیگیری مباحث و خبرهای عرصه ی سیاسی ست . نهایتش از زبان دیگران یا از روی تیتر روزنامه ها مطلع می شوم . مدتی ست که دیگر مطالعه ای در این عرصه نمی کنم و تمایلی ندارم شاید نتیجه ی نومیدی و یأسم از شرایط حال حاضر است تا جایی که در برابر شگفتی و ذوق یکی از دوستان در حین بازگویی خبر درگیری های شدید درون نظام و قوای سه گانه و رو شدن بی لیاقتی ها و بی مدیریتی ها و ... هیچ گونه تمایل یا کنجکاوی ای درونم زنده نشد و با بی میلی گفتم خب که چه ؟ با خودم می گفتم نظام در نتیجه ی انباشت تضاد و درگیری ها اگر به زوال برود باید امیدوار و شاد شوم ؟ وقتی جامعه ام و سطح فرهنگ و شناخت و درکش را اینطور آزارنده می بینم ؟ که هر تغییر و دگرگونی ای را در منجلاب درک و فهم و رفتار و عکس العمل های تأسفبار و تنفر انگیز و تهوع آورش غرق می کند !!!&nbsp;آیا امیدی به روی کار آمدن جریانی نو و مترقی هست با این رسوخ باورها و عقاید پوسیده تا عمق جان و روان مردم این جامعه ؟ ناگفته&nbsp;نماند که به ضعف و ناکافی بودن مطالعات و تحقیقاتم به خوبی واقفم و به مانند&nbsp;اکثریت و روال رایج با&nbsp;اندکی مطالعه و دوره ی کوتاهی بحث و فعالیت ،&nbsp;خودم را محق به اظهار نظری قطعی در این عرصه ی پیچیده و گسترده نمی بینم&nbsp;!!&nbsp;نکاتی که در همین ابتدای امر در گفته هایم جای نقد و مقابله دارد اینهاست :</P>
<P align=justify>۱- چرا انفعال پیشه کرده ام و روی کار آمدن جریانات حاکم سیاسی را نظاره گر هستم و ناله می کنم ؟ و اقدامی در این سو انجام نمی دهم ...</P>
<P align=justify>۲- آیا من نیز در نتیجه ی یکی از بارزترین و شناخته شده ترین تبعات زندگی تحت سلطه ی حکومت های توتالیتر به حوزه و مرزهای تنگ&nbsp;شخصی و خصوصی ام که آن هم تحت نظارت و&nbsp; تحمیل خواسته ها و اوامر حکومت است رانده نشده و پناه نبرده ام؟! آیا پروسه ی آشنای فرو کاهیدن علل مؤثر در انقلاب و تغییرات اجتماعی از مؤلفه های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی به افراد و تجویز اصلاح و تغییر و بهبود اوضاع فرهنگی&nbsp;،&nbsp;نتیجه ی شکست در حوزه ی غالب و قدرتمند&nbsp;بیرونی و یأس و نومیدی ناشی از آن نیست؟</P>
<P align=justify>فکر می کنم سئوال دوم روشنگر خیلی از مواضع و انتقادهای من به خودم باشد . علاقه مند شدنم به کشف و فهم و گسترش مرزهای شگفت انگیز و پر هیجان و دلهره و لذت&nbsp;ِ&nbsp;تجربه های انسانی و «بود» و «شدن» های بی وقفه و بی انتهایش از یک منظر به اقتضای سن و شرایطم بر می گردد و از بعد خودآگاهش به علاقه ام به تغییر و چالش و حرکت و در بعدی احیاناْ ناخودآگاه به جایگزینی برای ابعاد فرو خورده و سرخورده شده ی دیروز ! یعنی در راستای اعتقادم به&nbsp;نگرش چند مؤلفه ای هم اختیار و انتخاب را در آن می بینم که جویای لذت و هیجانم و هم بعدی ناخودآگاه و ناگزیر که در نتیجه ی بسته دیدن اکثر راههای تغییر و دگرگونی در بنیان های کلان و اساسی جامعه و هزینه ی گزافش که حرکت و پراتیک را معادل با ریسکی پر&nbsp;هزینه و بی فایده و به نوعی خودکشی می کند (به مانند فشار و هزینه ی جسمی و روحی و روانی و مالی ای که رفقای آزاد منش و نیک اندیش مان این اواخر متحمل شدند و متأسفانه از دور و در بین اکثریت جامعه و حتی در بین اقلیت مثلاْ روشنفکر و فعالین سیاسی نیز هیچ بازتاب و تغییر موضع و اثری را نمی بینم !&nbsp;) نبود هیچ گونه حامی و پشتوانه ی مالی ،&nbsp;حزبی و سیاسی&nbsp;، نظامی و حتی از دیدگاه من مردمی نومیدی ام را بیشتر می کند&nbsp;و نیز&nbsp;انزجارم را از این تخلیه و ارضای بیهوده و تکراری و عقیم کننده به واسطه ی نوشتن&nbsp;متن و مقاله و سوگنامه و رنجنامه ! و حتی تحلیل های پُر پَر و پیمانه ... ترسم نه از واهی و بی ریشه بودن این آرمانها و اهداف و اعتقادات که تعکیس و یا تشدید آنها در نتیجه ی سرخوردگی های دیگر در حوزه ی شخصی !! است و اینکه تداوم این سویه به سوختن و هدر رفتن بهترین سالهای عمر یک انسان با یکبار فرصت زیستنش بینجامد!</P>
<P align=justify>بحث کمی طولانی شد .. خلاصه اینکه در چنین مرحله ای هستم و ترجیح و علاقه ی شخصی ام فعلاْ&nbsp;بر این است که مطالعاتم در حوزه ی رمان و روانکاوی باشد و نوشتارم جهت کشف و ثبت حس و حال و جستارها و فرازهای بی زمان و مکان و بی قید و بند ذهنم !! جهت دستیابی به لحظه ها و لذت ها و مفاهیمی ناب و بکر و جذاب در حوزه ی تجربیات انسانی ... از کم کاری و نبودنم در این دو وبلاگ از همه ی دوستان اندک شمار که پیگیر و یا علاقه مند بودند پوزش می طلبم ...</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 14:37:41 GMT</pubDate>
					<comments>http://khargh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=57</comments>
          <guid>http://khargh.blogsky.com/1387/02/09/post-57/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
